ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
256
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
ر رباع - جمع ربع محله . رقيع - پست . رواحت - سرور كه به حدوث يقين حاصل شود . ز زبانيه - ديو سركش و مردم سخت و درشت . زحزحه - فاصلهء عظيم انداختن ، دور راندن . زعازع و زعزعه - باد سخت ، طوفانى . زلالى - جمع زليه به معنى گستردنى . زلفت - نزديكى و منزلت . زعزف - درياى بسيار آب . س ساكب - آب روان . سعود - ستارگان با سعادت . سلاطت - دراز زبانى . ش شجرة القطن - درخت پنبه . شماج - اندك و حقير از هرچيزى . شيق - شوق . صخاب - از صخب ، پرداد و فرياد . صعاليك - جمع صعلوك ، درويش ، دزد . صعوه - هر پرنده كوچك و خواننده به اندازهء يك گنجشك را گويند . ص ضباع - جمع ضبع ، كفتار . ضياب - كسى كه در كارهاى بزرگ درآيد و در آن تصرف نمايد و گويند اين كلمه تصحيف ضياد است . ضيم - ظلم ، ستم . ط طبنى - اطاقى وسيع و مجلل نظير شاهنشين . طمورم - چاره و حيله . ع عرانين - جمع عرنين ، سردار شريف قوم . عرقوب - نام مردى كه خلاف وعده مىكرده . عطعطه - آواز پياپى در حرب . غ غبر - زخم تباه . ف فذلك - باقى و بقيهء هرچيز به اصطلاح اهل دفتر ، جمع حساب پس از تفضيل . فسيل - درخت خرما . فشل - ضعيف ، كند . ق قالين - نوعى از فرش پشمين گرانبها كه در ولايت بافند از عالم شطرنجى كه متعارف هندوستان است . قعقعه - صداى عظيم درآوردن . قوائد - جمع قائد ، سردار لشكر . ك كراسه - جزوهء قرآن . كروم - درختان مو ، تاكها . كز - ابريشم خام ، كژ ، كج . كلغنه - لفظى است كه به جهت مردم ناهموار و ناتراشيده وضع كردهاند . كلك - نوعى قايق است ، بستههاى چند ازنى و چوب و علف كه برهم بندند و مشكى چند پرباد كرده بر آنها نصب كنند و بر روى آن نشسته از آبهاى عميق عبور كنند . ل لش - گل ته مرداب . لعاب - معلم و آموزندهء هر بازى . م ماشرا - به لغت سريانى ورم دموى را گويند كه ماده آن از خون باشد . متجند - لشكر . محجمه - از حجامت ، شيشهء خونگيرى و محل خونگيرى . مرتزقه - علوفهدار و مرسومدار و وظيفهدار .